پله ها در پیش رویم یک به یک دیوار شد...........
زیر هر سقفی که رفتم بر سرم آوار شد...........
مرغ دست آموز خوشخوان ٫ کرکسی شد لاشه خوار
و آن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد........
تا بیاویزند از اینان آرزوهای مرا..........................
جا به جا در باغ ویران هر درختی ٫دار شد..............
زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر! مگر؟........
کان دل پر آرزو از آرزو بیزار شد.!....................
شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد !
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست
دیگر با خبر گشته که دنیا فریبی دارد
خاک کم آب شده مثل کویری تشنه
شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد
حکمم از زمین رها شدن نبود
سرنوشت من خدا شدن نبود
از هزار چوب خیزران یکی
در قواره ی عصا شدن نبود
گیرم استخوان به نیش هم کشید
سگ به جوهر هما شدن نبود
از چهل در طلسم قصه ام
هیچ یک برای واشدن نبود
تو در اینه شما شدی ولی
با منت توان ما شدن نبود
آری آشنا شدن هم از نخست
جز به خاطر جدا شدن نبود
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا و ز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
غمی در سینه ی دریا نهفته ست......
که می خواهد بر افشاند به ساحل......
چو می بیند که ساحل ژرف خفته ست
نگه می دارد آن را باز در دل.........
به جان ساحل آشفته اما ...............
غمی دیگر در دوزخ گشاده ست.......
شفا می خواهد از آغوش دریا.........
ولی چون مرده بر جای افتاده ست
کنار هم دو سرگردان دو غمناک ......
خبر از درد یکدیگر ندارند................
یکی را آرزو آب و یکی خاک ...........
دریغا عشق را باور ندارند!..............
گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید٬
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او به جای غذا دادن به
حیوانات جلوی آینه به مو هایش ژل می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت ـ
حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای میز
کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد
چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند . پتروس در حال
چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.
ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست
لباسش را درآورد. ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت. قطار به سنگ ها
بر خورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چند سالی است که
کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی
مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما
گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد٬ او آخرین باری که گوشت قرمز خرید
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی
چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ
وجود ندارد.
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را زبلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود.
استاد حسین منزوی تنهاترین شاعر
در این مدار که هم ماه جز غریبی نیست............
غریبی تو و من قصه ی عجیبی نیست...............
به وعده دل چه کنی خوش که چون بیندیشی
بهشت نیز سر انجام جز فریبی نیست...............
حجاب چون بدری زین فرشتگان٬ چه کسی است
که پشت صورتکش صورت مهیبی نیست؟..........
من و تو را هم از این قصه ای که می خوانیم .......
به جز شکستگی و خستگی نصیبی نیست.......
چرا که صاحب این کاسه های مهمان کش.........
به جز لئیم نظر تنگ نا نجیبی نیست...............
مگر تدارک این شور و شر برای بشر ...............
به خاطر دندان زدن به سیبی نیست؟............
به شانه ام زدی تا غبار تنهائیم را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف از شانه های آدم برفی!
به یاد و خاطره ی استاد عزیزم جناب آقای منطقی
خوبی ما پا برهنه ها این است
که ریگی به کفش نداریم !