دروغ

 

   باز هم خسته از سفر به دنبال گم کرده ای.....

   از  خواب  بدی  که  تو برایم  دیده ای..........

  چگونه می خواهی بی خیال پرواز شوم.........

  وقتی  هزار  پیله  برایم  تنیده ای................

  برو زر و سیمت را جمع کن ٬ ارزویت همین بود

   تو حتی  بر روی  خودت قیمت  گذاشته ای......

   آن همه دروغ را چقدر ساده می گفتی...........

  وقتی به خیالم از تمام دنیا بریده ای...............

   گفته بودی پشیمانی فرصتی دیگر می خواهی....

   کدام فرصت تو دیگر برای من مرده ای...........

ساده

 

کاش از بیکسی خویش نمی ترسیدم

کاش  باز به ساز  تو  نمی رقصیدم

حیف از آن روح صمیمی و دهاتی زاده

که به چشمان خیابانی تو بخشیدم

وسوسه بود درون من و  هشدار  عقل

که نچین میوه ی این باغ٬ ولی من چیدم

خنده ی   هر دومان وقت سفر  زیبا  بود

تو به احساس من و من به خودم خندیدم

تا نشانت بدهم  زخم  عمیقی  که  زدی

کاش می شد که تو  را بار دگر  می دیدم