ساده
کاش از بیکسی خویش نمی ترسیدم
کاش باز به ساز تو نمی رقصیدم
حیف از آن روح صمیمی و دهاتی زاده
که به چشمان خیابانی تو بخشیدم
وسوسه بود درون من و هشدار عقل
که نچین میوه ی این باغ٬ ولی من چیدم
خنده ی هر دومان وقت سفر زیبا بود
تو به احساس من و من به خودم خندیدم
تا نشانت بدهم زخم عمیقی که زدی
کاش می شد که تو را بار دگر می دیدم
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 21:45 توسط کاردو
|