کاش از بیکسی خویش نمی ترسیدم

کاش  باز به ساز  تو  نمی رقصیدم

حیف از آن روح صمیمی و دهاتی زاده

که به چشمان خیابانی تو بخشیدم

وسوسه بود درون من و  هشدار  عقل

که نچین میوه ی این باغ٬ ولی من چیدم

خنده ی   هر دومان وقت سفر  زیبا  بود

تو به احساس من و من به خودم خندیدم

تا نشانت بدهم  زخم  عمیقی  که  زدی

کاش می شد که تو  را بار دگر  می دیدم