آدمک

 

آدمک٬ آخر  دنیاست  بخند.......

آدمک ٬مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی  ماست ٬ بخند..

آدمک ٬خر نشوی  گریه  کنی....

کل  دنیا  سراب  است ٬بخند....

آن خدائی که بزرگش خواندی...

بخدا مثل تو تنهاست ٬بخند.....

 

 

شکست:

 

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای  قلب  دور اندیش  را.....

من پذیرفتم عشق افسانه است

این  دل  درد آشنا  دیوانه است..

گر چه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم  ولی  عاشق  شوی..

آرزو  دارم  بفهمی  درد  را .... !

تلخی  برخورد های  سرد  را.. !

 

این دو شعر به آن دوست تقدیم شد که خودش برایم فرستاده بود و بین ماندن و رفتن ٬ماندن را برگزید.به آن همراه امیر عزیز.

تنها

 

یار و همسر نگزیدم که گرو بود سرم..........

تو شدی مادر و من همه پیری پسرم..........

پدرت گوهر خویش به زر و سیم فروخت.......

پدر عشق بسوزد  که  در  آمد پدرم.............

سیزده را همه عالم  به در  از  شهر  امروز.....

من خود  آن سیزدهم کز همه  عالم به  درم...

تا به دیوار و درش تازه  کنم  عهد  قدیم.........

گاهی از کوچه ی معشوقه ی خویش می گذرم

تو  از  آن دگری ٬ رو که مرا  یاد تو  بس...........

خود تو  دانی که  من از  کان جهانی  دگرم......

 با کمی تاخیر به مناسبت روز شعر و ادب پارسی شعری بود از استاد شهریار