خسته
خسته ام از این همه تکرارخویش
بس که آویزان شدم از دار خویش
هم چو بغض پنجره ماندم اسیر....
درگلوی بسته ی دیوار خویش ....
سال ها جا ماندم از این روزگار.....
خواب کهفی کرده ام در غار خویش
کاش چشمانت نبیند مثل من.......
دفن خود را در دل آوار خویش............
گرچه سخت است اما شبی دل می کنم
ازخود ،این آینه آزار خویش....................
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 15:55 توسط کاردو
|